تبليغاتX
قصه من و خدا








قصه من و خدا

::آسمان را ببین و لبخندی نثار او کن و بدان او نیز به تو لبخند خواهد زد!جه دیر و چه زود::

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول

بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير

مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ،

صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

 

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم!!!!


من این متن رو ننوشتم...

کسی ک اینو نوشته دلش عین من پر بوده!!!

دستش درد نکنه!!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 22:40 توسط آسمانی| |

وقتی که دیگر نبود به بودنش نیاز مند شدم!

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم...

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد،من او را دوست داشتم!

وقتی که او تمام کرد،من شروع کردم!

وقتی که او تمام شد، من آغاز شدم...

و چه سخت است تنها متولد شدن!

مثل تنها زندگی کردن است...

مثل تنها مردن!

...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 13:27 توسط آسمانی| |

خیلی دلم گرفته...

فقط همین!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 12:26 توسط آسمانی| |

"شاید آنروز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت!

باید اینطور نوشت:

هر گلی هم باشی،

چه شقایق چه گل پیچک و یاس،

زندگی اجباریست...!

زندگی در گرو خاطره هاست...

خاطره در گرو فاصله هاست...

فاصله تلخ ترین خاطره هاست..."

آره...فاصله تلخ ترین خاطره است...

فاصله از زمین تا آسمون!!!!

چجوری میشه آسمونی شد؟؟؟؟

چه کسایی که زود دل میکنن از همه چیو آسمونی میشن...

منم دوست دارم آسمونی شم...اما نمیشه...

من کجا و آسمونیا کجا...

دلم واسه ی آسمونی خیلی تنگ شده!

ی آسمونی ک رفت و واقعا آسمونی شد...

رفیق از حسرت متنفرم...

لعنت به این حس لعنتی!

اینک حسرت دیدن ی دوستو داشته باشی خیلی سخته...

به خصوص حسرت دیدن ی دوست تو لحظه های آخر زندگیش!

دوست داشتم اون لحظه همون لحظه های آخر کنارش باشمو مثل بقیه بهش بگم که نره...

بگم اگه قلب مهربونش وایسته منم میمیرم!

اینک رو به خونه خالقم سجده کردم،التماسش کردم که بذاره بمونه،اما نموند سخته...دلم شکست!

هرشب سوالم اینه...

چرا ؟چرا رفت...؟چرا واقعا آسمونی شد...چرا ب احساس آسمونی بودن قانع نبود؟...

اگه بنا به گفتن سوالام باشه ک...

من آسمونی نیستم رفقا...زمینیم نیستم...من رو هوام!

امیوارم هیچ وقت زمینی نشم...

چون تحمل دیدن زمینو بدون آسمونیه عزیزم ندارم...

التماس دعا...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 17:50 توسط آسمانی| |

آره...باز هم سر جای اول...

چرا؟چقدر درجا بزنم...

تا کجا باید برم؟

اصلا کجا دارم میرم؟...

احساس میکنم دنیا ی مسابقه رالیه بزرگه...هرکسی هر جوری میتونه داره میره جلو...

یکی با پیکان، یکی با ی ماشین آخرین مدل...

یکی مثل من وسط مسابقه ماشینش چپ میکنه...

با پاهای خودش مسابقه رو ادامه میده...میره و میره...

اما جایی میرسه که دیگه پای ادامه دادن نداره..اینجاس که آدم کم میاره...مغزش قفل میشه...

اما...

میگن خدایی هست!

بازم اما...

میگن داری امتحان میشی!!!

آدم واسه امتحان دادن توان میخواد که دیگ نیس...

چون پای رفتن دیگه نیس!

میدونی رفیق روز آخری که خدمت آقا امام رضا بودم بهشون چی گفتم؟

گفتم آقا اگه بچه شیعه خوبی نیستم،اگه سرتاپا گناهم...

اما دلم بد شیکسته...

بد دارم با تنهایی دست و پا میزنم...

دلم خورد شده آفا...

عین این دفعه،تمام حرفامو تو این دل پر دردم نگه میدارم

تا دفعه بعد همه حرفامو با خودتون بزنم...

باز این جمله تو ذهنم اومد"تا دفعه بعد کی مرده کی زنده"...

اگه نباشم...

...

رفقا التماس دعا...

 

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 21:20 توسط آسمانی| |

اینک خداحافظی کنی و امید داشته باشی ک برمیگردی  دوباره میبینیش قشنگه...

اما رفیق اون روی سکه چی؟!؟!؟...

ی روز داشتم از یکی خداحافظی میکردم،تو دلم گفتم کی مرده کی زنده...نکنه دیگ نتونم ببینمش...

اخ که این جمله...

تاحالا شده ندیده از کسی واسه همیشه همیشه تا ابد خداحافظی کنی؟...آره؟!

من این کارو کردم و بهت میگم سخت ترین کار دنیاس...

از فکر این که من چه جوری همچین کاری کردم تنو بدنم میلرزه...

امروز میخوام با آقام خداحافظی کنم...

امید دارم که زنده خواهم بود و باز به پا بوسش میام...

اما اگر،اگر دیگ نبودم ،

آی رفقا وقتی اومدین پا بوسش واسه منم دعا کنین...

بگین ی رفیق داشتیم ارزوی اسمونی شدن داشت واسه همین اسمش آسمونی بود...

بگین این آسمونی تمام دنیاش شما بودین آقا...

بگین خیلی بهتون ارادت داشت ...

یادتون نره ها...

منو تنها نذارین...

التماس دغا...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 10:37 توسط آسمانی| |

پایین عنوان وبلاگم نوشتم:

"  آسمانرا ببین و لبخندی نثار او کن و بدان او نیز به تو لبخند خواهد زد،چه دیر و چه زود..."

میدونی رفیق،احساس میکنم انقدر بهش لبخند زدم همه منو دیوانه فرض میکنن...

جواب لبخند من خیلی وقته ک دیر شده و از وقتش گذشته...

میدونی چند وقته منتظرم؟؟

بهم میگن داری امتحان میشی دووم بیار...

چقدر؟تا کی؟

تا کی بگم خدا خدا خدا...گله ای نیس!!!

خدا خدا گفتن وظیفه ماست اما چرا جوابی نمیگیرم رو نمیدونم...

چرا جوابی نمیشنوم،نمیدونم...

...

التماس دعا...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 12:50 توسط آسمانی| |

آمدم ای شاه پناهم بده...

امروز هم مثل دفعه های قبل اومدم باهاتون درد و دل کنم...

اونقدر دلتنگتون بودم که اشکام امون نمیدادن که باهاتون حرف بزنم...

از تنهاییام بگم...

از اینکه سه چهار ماه پیش که از پیشتون رفتم زندگیم یهو بهم ریخت...

یهو همه چی از این رو  به اون رو شد...

بازم میگم،اینکه خیلی تنها شدم خیلی...

اینکه شنونده ای واس حرفام پیدا نشد...

...

رفقا این بنده حقیر همتونو تو حرم دعا کرد...

حالام از همتون التماس دعا داره...

التماس دعا...

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 23:44 توسط آسمانی| |

به نام نامیش...

میخواهم باشم...احساس کنم،

اما افسوس ک شروعی دوباه برایم دشوار است...

شروعی دوباه از یک زندگی تلخ ب ظاهر شیرین...

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...

گاهی برای خودم اشک میریزم ک خدایا من مستحق این کار بودم...؟؟؟

انقدر اشک میریزم ک دیگر جانی برایم نمیماند...

ای کاش میتوانستم ببینمت...

احساست کنم...

اما افسوس...افسوس ! آنقدر ازت دورم که...

ای کاش...

بگذریم...

خیلی دلم برایت تنگ است!!!...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 11:24 توسط آسمانی| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت